مرد پارسی دروغ نگوید حتی بهنگام مرگ در جنگ (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
خانه » داستان » داستان کوتاه بی‌خواب عشق
داستان کوتاه بی‌خواب عشق

داستان کوتاه بی‌خواب عشق

داستان کوتاه بی‌خواب عشق

داستان کوتاه بی‌خواب عشق

داستان کوتاه بی‌خواب عشق

به نام خالق احساس عشق

باز امشب…

یاد چشمان افسونگرت…

بی‌خوابی و شب‌ زنده‌داری را مهمان ناخوانده‌ی چشمان بی‌قرارم کرده است.

باز امشب…

هوای خوابیدن به هوای آمدنت از سر پرانده‌ام و شب‌زنده‌دار عشق تو شده‌ام.

دوباره امشب…

داستان کوتاه بی‌خواب عشق نودهشتیا

دوباره امشب…

این بی‌خوابی لعنتی همدم خاطراتم شده و به بازی گرفته است قلب این عاشق دیوانه را…

این بی‌خوابی‌هایی که عشق نافرجام تو را در خود حبس کرده‌اند و به ملعبه می‌گیرند تمام احساسم را…

همان بی‌خوابی‌ها و شب زنده‌داری‌های معروفی که جز عشق تو چیزی را برایم به ارمغان نمی‌آورند.

آری بی‌خوابم….

بی‌خواب عشق اغواگر تو.

روی تراس اتاقک کوچکم نشسته‌ام و از پشت آلودگی‌ها به این شهر لعنتی خیره شده‌ام.

این شهری که تنها خاطرات شیرین‌اش برایم لبخند یگانه معشوقم بود.

دوباره امروز دلگیر بودم از این شهری که چشم دیدن عاشقی‌های من را نداشت.

سیگاری دیگر را با آتش سیگار قبلی روشن می‌کنم و با هر بار پک زدن عمیق‌تر از قبل دودهای سیگار را به ریه‌هایم می‌فرستم.

دوباره پک‌های عمیق سیگار و پاکت نامه‌ای که هیچ وقت به دست عشقم نرسید.

انگار همین لحظه روزی‌است که نامه را با سریع‌ترین حالت ممکن نوشته‌ام و با آژانس به مقصد فرستادم.

دریغ از خبرهایی که قرار است، بشنوم.

اشک‌هایم بی‌مهابا روی‌گونه‌هایم می‌لغزند و من از روی صندلی بلند می‌شوم و رو به آسمان نعره می‌زنم.

– ای خدا!

مگه نمی‌بینی؟ منم عاشق دل‌شکسته!

منم همون بی‌معرفتی که با غفلت‌هایش فرشته‌اش را قربانی کرد.

آری خدایا من همان عاشقی هستم که هیچ کس چشم دیدنشان را نداشت.

هق‌هقم اوج گرفت و با دستم لبه‌ی تراس را گرفتم.

با خودم زمزمه می‌کنم:

– مرد باش!

مرد که برای دلتنگی‌هاش گریه نمی‌کنه.

گریه‌ی مرد پک‌های عمیقِ سیگارشه!

گریه‌ی مرد قدم زدن‌های بی‌دلیله.

همون قدم زدن‌هایی که ساعت‌ها بی‌دلیل و بی‌مقصد این‌قدر قدم بزنی که آخر سر برسی به پاتوق همیشگی خودت و عشقت.

با هر کلمه‌ای که می‌گفتم قلبم آتیش می‌گرفت.

دیگه کاسه‌ی صبرم لبریز شد و گفتم:

– کی گفته مرد گریه نمی‌کنه؟

یا اصلا کی گفته مرد هق‌هقش رو خفه می‌کنه؟

با هر کلمه هق‌هقم اوج می‌گرفت، تا حدی که فضای خونه برام خفگان شد و با همون تیشرت مشکی و شلوار بادی مشکی از خونه بیرون زدم.

توی خیابون دیوانه‌وار داشتم راه می‌رفتم و تمام خاطرات عشقم جلوی چشم‌هام رژه می‌رفت.

یاد اون روز افتادم که عشقم رو با تمام نا‌امیدی رها کردم و الان برای هزارمین بار خودم رو لعن و نفرین می‌کنم.

– مهرداد من عاشقتم!

– صحرا چرت نگو! بابا آخه عشق چیه؟

– مهرداد جدی باش بچه که نیستی!

– صحرا من جدی‌ام، بی‌خیال.

من تا حالا نه عاشق شدم و نه خواهم شد، تو هم این رو خوب تو گوش‌هات فرو کن.

الان هم جلسه دارم، خداحافظ.

سمت در راه افتادم و لحظه‌ی خروجم برگشتم سمتش و گفتم:

– صحرا خانم، زندگیت رو با یه خیال الکی هدر نده. عشق اصلا وجود نداره.

در رو بستم و صحرا رو با تمام ناامیدی‌هایی که چشم‌هاش فریاد می‌زد تنها گذاشتم.

وارد اتاق بغلی شدم و با حرص مشتی نثار دیوار کنار در کردم. به حدی که دستم به شدت درد گرفت و پشت در سر خوردم و روی زمین نشستم.

سرم رو روی زانو‌هام گذاشتم و داد زدم.

– اَه، مهرداد دیونه!

آخه اینا چه حرف‌هایی بود که ‌گفتی؟

دیونه! تو عاشق نیستی؟ تو بع عشق ایمان نداری؟ تویی که تمام وجودت رو عشق صحرا تسخیر کرده.

خاک تو سرت کنن، مهرداد مگه تو عاشق و دیونه نبودی.

چیه فکر کردی، اعتراف کنی به عشقت خوار و خفیف می‌شی؟

آخه دردت چیه پسر؟ چه مرگته؟

الان که خودش اعتراف کرده تو طاقچه بالا گذاشتی؟

مهرداد عشقت رو برا همیشه از دست دادی، با این چرت و پرت‌ها دیگه تو صورتت نگاه هم نمی‌کنه.

اون روز کلی خودم رو سرزنش کردم و به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم.

ده روز تمام کارم شده بود کلنجار رفتن با عقل و قلبم که همیشه هم عقلم پیروز می‌شد و می‌گفت:

– اگه اعتراف کنی به عشقت، تنها کسی که ضرر می‌کنه خود تویی نه کس دیگه‌ای! غرورت می‌شکنه؟

بعد از ده روز روزی که فهمیدم خواستگار داره و باباش مصمم به این وصلت تمام اراده‌ام را جمع کردم و تک‌تک کلماتی رو که سالیان سال بود برای عشقم توی دلم حبس کرده بودم روی کاغذ نوشتم تا شاید راه نجاتی پیدا کنم.

هر چند می‌دونستم شاید دیر باشه و کار از کار گذشته باشه.

بعد از ارسال نامه با آژانس برای عشقم گوشی به دست طول و عرض اتاق رو طی می‌کردم.

با دیدن شماره‌ی صحرا قلبم به تپش افتاد و از لیوان روی میز آب خوردم و بعد از صاف کردن گلوم جواب دادم.

– بله! بفرمائین!

صدای شیون پتکی روی سرم بود.

صدای ضعیف سارا، خواهر صحرا تمام معادلاتم رو به هم ریخت.

– آقا مهرداد خیلی دیر شده. فقط بیا، فقط بیا تا برای آخرین بار خواهرم عشقش رو ببینه و چشم‌هاش رو آسوده ببنده.

اصلا درک نمی‌کردم با تمام قوا سمت حیاط دویید

م و ماشین رو روشن کردم.

تمام طول مسیر لایی می‌کشیدم و دیوانه‌وار رانندگی می‌کردم.

تا رسیدم، ماشین را وسط کوچه پارک کردم و سمت خانه‌ی صحرا حمله‌ور شدم.

در حیاط باز بود و ماشین اورژانس جلوی در ایستاده بود.

حیاط بزرگ و ویلایی را طی کردم و سمت اتاق صحرا دوییدم.

همه دور صحرا جمع شده بودند.

تمام کسانی را که آنجا بودند را پس زدم و صحرا را با غرق خون با پاکت نامه‌ی سفیدی که باز نشده بود و حالا غرق خون بود و با خون عشقم رنگین شده بود.

چشم‌هایش نیمه باز بود و سمتش رفتم و سرش رو روی زانوهام گرفتم.

توی چشم‌هاش زل زدم. لب‌هایش برای گفتن حرفی می‌خواست از هم باز بشوند که با دستم مانعش شدم.

اشکی از چشم‌هام چکید و روی پلک صحرا افتاد.

– صحرا چرا؟؟؟

این چه کاری بود کردی؟

صحرا عاشقتم، عاشقت.

لبخندی روی صورتش نمایان شد و چشم‌هاش رو بست.

با تکون‌های دستم هیچ حرکتی نکرد.

نامه‌را از بین دست‌هایش بیرون کشیدم و به سینه‌ام چسباندم و هق‌هقم اوج گرفت و بدون خجالت از کسی فریاد زدم.

– صحرا عاشقتم.

با یادآوری این خاطرات تلخ باز هم اشک چشم‌هایم مجال نفس کشیدن هم به من نمی‌داد.

حالا سه سال از روزی که عشقم تنهایم گذاشته، می‌گذرد و کار شبانه‌ی من قدم زدن زیر آسمان این شهر و رسیدن به آرامگاه ابدی عشقم است.

سرم را که بلند کردم، خودم را جلوی همیشگی دیدم و سر مزار یگانه معشوقم نشستم و رو به آسمان گفتم:

– دلگیرم از شهری که چشم دیدن عاشقانه‌ام را نداشت.

سرم را روی سنگ مزار سرد عشقم گذاشتم و نامه‌ای که برای صحرا بود را با صدای بلند خواندم.

عشقم این‌ها تمام حرف‌هایی بود که سال‌ها بارش رو به دوش کشیدم و روزی که لب به اعتراف باز کردم دست بی‌رحم سرنوشت مهر سکوت روی لب‌هایم کاشت.

حالا من همان مردی هستم که از عذاب وجدان نداشتن تو بی‌خوابی‌های شبانه را بهانه کرده و هر شب سر به بالین عشقش روی همین سنگ سرد می‌خوابد.

من همان بی‌خواب عشقی هستم که بهترین بهانه‌ام برای خوابیدن آغوش سرد توست.

گاهی وقت‌ها خیلی زود دیر می‌شود.

خیلی هم زود افسوس خیلی از چیزهایی را که حس می‌کنی فرصتی برای بدست آوردنش داری دست روزگار داغش را روی دلت می‌گذارد و تو محکوم به سکوت می‌شوی.

محکوم به بی‌خوابی‌های شبانه برای مرور خاطرات ممنوعه‌های ذهنت.

تقدیم به تمام ستارگان دست‌

نیافتنی عشق

پیشنهاد نودهشتیا:

دانلود رمان کابوس های یک قاتل

 

romankadeمنبع:

باکس دانلود

    
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
    Code Center Code Center